به غیر از مصیبت به جز بندگی
یه روزم اگه دل به شادی گذشت
به شادی که با نا مرادی گذشت
ندیدم بهاری محبت ز یاری
دلم غرق خون شد عجب روزگاری
نه یک خنده بر لب نه آسودن از غم
نه چشمم به درها منتظر بوده یک شب
ندیدم بهاری محبت ز یاری
دلم غرق خون شد عجب روزگاری
ای زندگی دلگیرم از تو
غمهات منو دیوونه کرده
هر چی غمو درد تو دنیا یکجا تو قلبم لونه کرده
دیدی که هیچکی پناهم نبود
هیچوقت کسی چشم به راهم نبود
حتی کسی با دل خسته ام در زندگی تکیه گاهم نبود
ندیدم بهاری محبت ز یاری
دلم غرق خون شد عجب روزگاری
ءءءءءءءءءءءءءءءءءءءءءءءءءءءءءءءءءءءءءءءءءءءءءءءءءءءءءءءءءءءءءء
سكوتم از رضايت نيست
دلم اهل شكايت نيست
ءءءءءءءءءءءءءءءءءءءءءءءءءءءءءءءءءءءءءءءءءءءءءءءءءءءءءءءءءءءءءءء
هنگامی كه آوازه كوچت
بی محابا در دل شب می پيچد
سكوت
داغی است بر زبان سايه ها
باز هم يادت
شرری می شود بر قامت باران های اشک
اين جا ميان غم آباد تنهايی
به اميد احيای خاطره ای متروك
روزها گريبان گير آفتابم
و شب ها
دست به دامن مهتاب
نمی گويم فراموشم نكن هرگز
ولي گاهی به ياد آور
رفيقی را كه ميدانم نخواهی رفت از يادش
******************************
اکنون کارم سفر است
مسافری تنهایم
که در زبر کوله باری سنگین ،پشتم خم شده
و استخوانهایم به درد آمده است
و میروم و راه طولانی لحظه ها
در پیش رویم تا افق کشیده شده است
و از هر منزلی تا منزل دور دست دیگر ،لحظه ای است.
و این چنین من باید صد هزار ،میلیون ها لحظه
را طی کنم.
تا برسم به یک روز
گاهی حرفی نداری برای گفتن.. گاهی دست هایت خالیست ،هم برا ی نوشتن و هم
برای پدید آوردن چند شکل روی کاغذ.
حرفهایت در هم و بر هم می شوند.
شکل هایت نا مفهوم ! حتی خودت درک نمی کنی حرف ها ونقاشی هایت را ....
اما احساس می کنی که نمی توانی نفس عمیق بکشی..!!
نمی توانی به هر پدیده ای لبخند بزنی.
نسبت به همه چیز بی توجه هستی نسبت به آدمی که وقتی راه میروی به تو تنه می زند ،
نسبت به کسی که اخم هایت رامسخره می کند....
فکر می کنی که اگر لال بودی اما حرفی داشتی برای گفتن بهتر بود
دلت می خواهد غمی که بی دلیل چنبره زده است رو قلب بکنی و دور بیاندازیش
******************************


¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
تو را به جاي همه کساني که که نشناخته ام دوست مي دارم.
تو را به جاي همه روزگاراني که نمي زيسته ام دوست مي دارم.
براي خاطر عطر نان گرم و برفي که آب مي شود و براي خاطر نخستين گناه.
تو را به خاطر دوست داشتن دوست مي دارم.
تو را به جاي همه کساني که دوست نميدارم دوست مي دارم.
¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
قابل توجه دارندگان کارت سوخت خودرو
خواهشمند است به نکات زیر کاملا دقت فرمایید :
لطفا کارت سوخت خودرو خود را به هنگام رانندگی همیشه همرا خود داشته باشید .
کارت سوخت خودرو خود را در جای خشک و خنک نگه دارید .
از تا کردن کارت سوخت خودرو خود جدا خودداری فرمایید .
کارت سوخت خودرو خود را پرس نکنید .
هرگز کارت سوخت خودرو خود را با رفیق فابریکتان نصف نکنید .
کارت سوخت خودرو خود را دست کاری نکنید٬ چرا که همینجوری هم به زور کار میکند .
کارت سوخت خودرو فقط مخصوص مصرف بنزین است٬ از وارد کردن آن به دستگاه های خودپرداز بانکها و یا تلفن های عمومی خودداری فرمایید .
هرگز در هنگام عصبانیت و یا استرس ناشی از رانندگی کارت سوخت خودرو خود را گاز نزنید !
کارت سوخت خودرو شما عملا به هیچ درد نمیخورد٬ لذا فکر فروختن آن را از سر خود بیرون کنید .
از دزدین کارت سوخت خودرو دیگران جدا خودداری فرمایید٬ اگه اضافه میخوای بیا پیش خودم٬ آشنا داریم میگم سه-چهارتا خوبشو واست بزارن کنار .
و در انتها نیز از کلیه عزیزانی که ماشینشان به سرقت رفته است٬ اما با داشتن مدارک خودرو اصطلاحا زیرآبی رفته و کارت سوخت دریافت کرده اند عاجزانه درخواست میکنیم در اولین فرصت٬ کارت را به نزدیکترین صندوق صدقات محل بیاندازند .
به خدا این بنزینا زدن نداره !!!!
¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
كسی به فكر گلها نيست
كسی به فكرماهيها نيست
كسی نميخواهد
باور كند كه باغچه دارد ميميرد
كه قلب باغچه در زير آفتاب ورم كرده است
كه ذهن باغچه دارد آرام آرام
از خاطرات سبز تهی می شود
و حس باغچه انگار
چيزی مجردست كه در انزوای باغچه پوسيده ست
حياط خانه ی ما تنهاست
حياط خانه ی ما
در انتظار بارش يك ابر ناشناس
خميازه ميكشد
و حوض خانه ی ما خاليست
ستاره های كوچك بی تجربه
از ارتفاع درختان به خاك ميافتند
و از ميان پنجره های پريده رنگ خانه ی ماهی ها
شب ها صدای سرفه می آيد
حياط خانه ی ما تنهاست
¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
/4fy87c6.gif)
اگه هر کسی مفهوم شعر اول و گفت بهش یه جایزه خوب میدم (سفر ۱ روزه به نمک آبرود) به جون خودم راست میگم امتحان کنین!!!
توپ من انگاري امروز افتاده توي حياطت
خدا من اينجا نشستم چشم به راه يه نگاهت
با چشاي پر از اميد منتظر شايد كه باز شه,
من بيام توي حياطت دل من رنگ گلات شه
ولي باز دوباره انگار درارو مي بندن از پشت
توپمو مي ندازن اما از روي يه ديوارسست
بوي عطر رازقي ها مي مونه اون ور ديوار
دل من مي خواد رها شه,برسه به صاحب و يار
دل من بازم مي خونه,مي خواد هم رنگ گلها شه
توي انجماد قلب ها,اون مي خواد ذوب خدا شه
با همين دستاي لرزون,توپمو پرت مي كنم باز
توي حياط محبت,وسط دلهاي پر ناز
منتظر فقط ميشينم,چشم به راه يه صدايي
كه ميگن توپتو بردار,باز شده قفل جدايي
(شعری از دوست خیلی خیلی خوبم آقا سهیل )
٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪

نگاهت
بيانگررازدلت نبود!
کاش
اينچنين بود.
...
نمي دانم
رفتنت را ،
به پاي کدامين گناه خود بگذارم ؟
عشقم ؟
صداقتم ؟
شايد هم صميميتم ؟
بگو تا بدانم !
من که تو را
بارها و بارها
از آن خود دانستم ،
حال چگونه باور کنم که مرا
براي هميشه
تا ابد و قيامت
ترک کرده اي !
.....
چگونه ؟
چگونه باور کنم ؟؟؟؟؟؟؟
٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪
من و سايه ام
باز هم
راه خواهيم رفت
و من
برايش قلب خواهم دوخت
چشم خواهم کشيد
کفش خواهم خريد
دستهايش را
رنگ خواهم زد...
من و سايه ام
باز هم
راه خواهيم رفت
خواهيم خنديد
خواهيم گريست
و من برايش
سايه بان خواهم بود
٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪
دوست دارم بنویسم...این تنها چیزیه که بهم آرامش
می ده.وقتی فکر میکنم می بینم خدا هم حرفای
دلشو برای بنده هاش نوشت.شاید اونم دلتنگ
شده بود.شاید اونم بریده بود.شاید اونم......
می دونی دیگه چاره ای جز نوشتن ندارم..
تنها مونسم شده کاغذای سفیدوکاهی
هیچوقت نتونستم بگم..دوست دارم
ولی بارها تو قلب کاغذم داد زدم . . .
٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪
عاشق نیستم ولی گریه را دوست دارم
دیوونه هستم ولی با خنده غریبه ام
عاشق بودم ولی به اشکم اجازه نمایان شدن نمی دادم
دیوونه نبودم ولی خنده هر از چند گاهی بی سبب بر روی لبهای خشکیده ام نقش می بست
به دیوونه گفتند:
گریه کنی می گن عاشقی
بخندی می گن دیوونه ای
پس بخند و گریه کن تا بگن دیوونه عاشقی
دیوونه گریه نمی کنه چون مغروره
دیوونه نمی خنده چون دیگه حتی بی سبب هم خنده روی لباش نمیاد
دیوونه عاشق نیست چون عشقی وجود نداره
دیوونه عاقل نیست چون مقصد عقل بن بسته
دیوونه فقط دیوونه است
یه دیوونه آروم
٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪
یه سوال :
چرا وقتی احساس تنهایی می کنیم هیچکس به یاد آدم نیست همه تنهات میزارن و می رن !!
واقعآ چرا؟؟؟
می ری تو یه وبلاگی میبینی موزیک قالبش آهنگ شماعی زاده هست!
یه فایل زیپ دانلود می کنی به جز آنفلوانزای مرغی تمام ویروسها توشن
تو جستجو گر گوگل تایپ می کنی کرگدن.عکس خودتو پیدا می کنه
بعد از کلی کار و خستگی می ری اینترنت می بینی یاهو و گوگل هم فیلتر شدن
داری واسه استادت ایمیل(التماس و پاچه خواری واسه نمره) میزنی.یهو کارتت تموم میشه
سایت رو با هزار بدبختی تو گوگل سرچ میکنی موقع جستجو می افته صفحه 400!
ساعت یه فایل و دانلود می کنی (بدو ن DAP)به 99 در صد که می رسی یهو reset می شی.
رو لینک بالای 18 سال کلیک می کنی یهو می ری تو سایت عمو پورنگ!
¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
ميخواهم رها شوم
از آنچه ميآزاردم
و از وراي روياها
ميخواهم انتظار چشمانم را بسرايم
که دير زمانياست آسمان آرزويم را ميپايند
خستهام ديگر
از شهابهاي خيره کنندهي زود گذر
دريغ
دريغا به اين روزگار
که واژههاي مهربانياش
آبستن حجمي غريب از جدايياند
ديگر تمام شد
بر من مينديش
که در تونل بي انتهاي زمان گم شدهام
و اين دل را
ديگر ياراي محبت نيست
اي کاش تواني بود به انتظار
..... ميخواهم رها شوم ...
¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
یه جمله جالبی رونوشت در مورداین که چرا بعضی ها به دنبال آموختن عشق نیستن!
تو این زمونه آدم به ارتباط و عشق و محبت خیلی نیاز داره. نیاز طبیعیه هر انسانیه که دوست بداره و دوستش بدارن. چرا می خوایم این نیاز رو سرکوب کنیم؟
خدایش چرا وقتی حرف عشق و احساسات میاد وسط خیلی ها می خوان تظاهر کنن که اصلا اهل این صحبتا نیستن... !
مثلا وقتی یه حرف احساسی می زنیم طرفت یا سعی می کنه نظری نده و در موردش صحبت نکنه یا اینکه تظاهر می کنه که از این حرفا حالش به هم می خوره...
چرا؟؟؟
بروز احساسات اینقدر چندش آوره؟؟؟
به خاطر اینه که می ترسن غرورشون از بین بره؟ شاید هم حق با اونا باشه ...
نظر شما چیه؟

فکر می کنی زندگی چیست ؟
یک خوشبختی ؟
یک دایره که دور تا دورش پرچین است ؟
زندگی یک تکرار
تکرار حرف های من و تو
و تکرار اعمال من و تو
و زندگی می تواند حتی یک تکرار پر از تکرار باشد
من در انتظار بهار بسر نمی برم
مرا از زمستان ترسی نیست
خزان در من خلاصه می شود
مرگ در کنار نام من به خواب می رود
در زیر فریاد شهر
پوستم ترک خورده است
تنم برای به خاک خفتن زنده است
زمان برای من معنی نخواهد داشت
زمان برای کسی که سال های مقدس را دیده است
یعنی درد
چنار کنار بیشه ی دلهره ی یک آدم
بلندی اش به حد آسمان رسیده است
عبور خواهم کرد
از لابه لای این امواج سهمناک
من از سکوت
از
این موج های پایکوبه های غربت وحشی
این دشنه ها
این مرگ ها
حتی کلام نسنجیده ی زاغ ها
یا تکه لاشه ای که لاشخور بر آن نشسته است
هرگز ترس نخواهم داشت
باور برای آن مترسک زیبای باغ بود
من از چه در باور فرو روم ... ؟
بگذار تا ترانه های من
تنها برای من بمانند و
بس
من لرزه های زبانم را تقدیم کرده ام
تنها برای آن کسی که لایق است
****************************************
به سياره اي رفتم به ميان موجوداتي كه هيچ قلبي نداشتند اما بعدها فهميدم كه انها قلبهايشان را پس اينكه اندكي بزرگ مي شوند به بهايي اندك مي فروشند تا نيازي به عاشق شدند نداشته باشند
طولي نكشيد كه دانستم جايي بيگانه نرفتم
فقط تازه فهميدم اين حقيقت دنياي اطراف من است
*****************************************
چرا وقتی که آدم تنها میشه
غم و غصه اش قد یک دنیا میشه
میره یک گوشه پنهون میشینه
اونجا رو مثل یه زندون میبینه
غم تنهایی اسیرت میکنه
تا بخوای بجنبی پیرت میکنه
وقتی که تنها میشم اشک تو چشام پر میزنه
غم میاد یواش یواش خونه دل در میزنه
یاد اون شب ها می افتم زیر مهتاب بهار
توی جنگل لب چشمه می نشستیم من و یار
غم تنهایی اسیرت میکنه
تا بخوای بجنبی پیرت می کنه
میگن این دنیا دیگه مثل قدیما نمی شه
دل این آدما زشته دیگه زیبا نمی شه
اون بالا باد داره زاغه ابرا رو چوب میزنه
اشک این ابرا زیاده ولی دریا نمیشه
***************************************

به نظر شما عشق چه رنگیه؟

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
او تصميم گرفت عقرب را نجات دهد، اما عقرب انگشت او را نيش زد. مرد باز هم سعي کرد تا
عقرب را از آب بيرون بياورد، اما عقرب بار ديگر او را نيش زد.
رهگذري او را ديد و پرسيد: براي چه عقربي را که نيش مي زند، نجات مي دهي؟
مرد پاسخ داد: اين طبيعت عقرب است که نيش بزيد ولي طبيعت من اين است که عشق بورزم.
چرا بايد مانع عشق ورزيدن شوم فقط به اين دليل که عقرب طبيعتا نيش مي زند؟
عشق ورزي را متوقف نساز...![]()
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
سکوت
متن آسانی است
که معمولا اشتباه خوانده می شود...
¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
سکوت....
حاصل هر چه که در ذهن من است.
من و این سوت قطار
که از اندیشه من می گذرد.
باز هم جا ماندم
هستی ام سرگردان
در پی دیدار است.
و مرا بغض نسیم سحری
می کشاند به حریم قفسی
که پر از بال و پر است
بوی دل تنگی من
همه ثانیه ها را پر کرده
ساعت انگار دگر بیمار است
باز هم سوت قطار
باز هم دلتنگی
باز هم لحظه تردید
چرا جا ماندم؟!
¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
توی دنیای بچه ها=امپول زدن درد نداره!
توی دنیای بچه ها=اگه کسی سوتی بده کسی چپ چپ نگاه نمی کنه!
توی دنیای بچه ها=چیزی به اسم پسر بازی و دختر بازی وجود نداره اون خاله بازیه!
توی دنیای بچه ها=ماشینا تصادف می کنن ولی سرنشینا همه زندن!
توی دنیای بچه ها=توی بازی بالا بلندی یه جاده وجود داره به اسم جاده خدا!
توی دنیای بچه ها=مامان و بابا هیچ وقت نمی میرن بلکه میرن مسافرت!
توی دنیای بچه ها=ادم وجدان داره
¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤

ولی من میگم توی تنهایی من خدا هم نیست.من خد ارو گم کردم.من خدا رو توی تاریکی ذهنم توی تنهایی روحم گم کردم...
گاهی وقتها حس میکنم زیادی تنهام و وقتی میام تنهاییم رو با کسی قسمت کنم میبینم اون هیچی از تنهایی من نمیدونه پس بهتره همین جوری که هستم باقی بمونم نمیگم که تا حالا این کارو نکردم ولی نتیجه نداده تنهایی هر کس مال خودشه مگه میشه اونو با کسی قسمت کنه؟
اشکال نداره یه روزی هم تو میای به من میگی منم تنهام اون روزه که من به جای اینکه ازت رد بشم کنارت میشینم و میگم : من هم تنهام . بیا تنهاییمون رو قسمت کنیم
ای بابا همه می گن وبلاگ من خیلی بوی نا امیدی و تنهایی می ده ولی اگه کسی مزه ی تنهایی رو نچشیده باشه نمی فهمه من چی میگم ..
![]()
جايِ اَمني ميگذارَمِشان هميشه ،
كِشوي ميز ِ كارم ،
شاخه هايِ درختانِ كوچه ،
داشبوردِ ماشين ،
منقار ِ پرندگانِ آسمان ... .
به خانه نمي برَمِشان هرگز
غصّه هايم را .
![]()
زندگی:قرص آفتاب...قرص ماه...قرص نان... قرص کدیین...


*************************
دل و به هر کس که میدی اولش بهت وعده میده
می بره اونو میشکنه شکسته بهت تحویل می ده
صبح تا غروب با این دلم جنگ و گریز دارم هنوز
نمی دونم چطور باید دل و بدم به نرخ روز
طفلکی دل یاد نگرفت چطور باید حالیش کنم
می گه اگه عشق نباشه بدون عشق من چه کنم
دیگه نمیخوام عشق تورو وعده هاتو بردار برو
کتاب تو کهنه شده دلم می گه:
برو...
برو ...
واسه ی این دلواپسی یه راهی پیدا می کنم
این بار دیگه خوب می دونم تو جاده ی عشق چه کنم
*************************

*************************
شوق سفر:
شوق سفر نداشتی قصد گذر نداشتي
من با تو زنده بودم اما خبر نداشتي
اما خبر نداشتي
رفتي و توي قلبم يادتو جا گذاشتي
روي تمام حرفات يكدفعه پا گذاشتي
يكدفعه پا گذاشتي
بي تو كدوم ستاره پا به شبم بزاره
ابر كدوم آسمون رو تشنگيم بباره
بي تو چي مونده با من
جز يه صداي خسته
جز يه نگاه خاموش
جز يه دل شكسته
بال و پرم بودي خبر نداشتي
تاج سرم بودي خبر نداشتي
سايه به سايه هر طرف كه بودم
همسفرم بودي خبر نداشتي
پر زدي و نديدي بال سفر نداشتم
گفتي رها شو اما
من ديگه پر نداشتم
كوه غمو رو شونم
ديديو بر نداشتي
من با تو زنده بودم اما خبر نداشتي
اما خبر نداشتي
*************************
دنيا ديوارهاي بلند دارد و درهاي بسته كه دور تا دور زندگي را گرفته اند.
نمي شود از ديوارهاي دنيا بالا رفت.
نمي شود سرك كشيد و آن طرفش را ديد.
اما هميشه نسيمي از آن طرف ديوار كنجكاوي آدم را قلقلك مي دهد.
كاش اين ديوارها پنجره داشت و كاش مي شد گاهي به آن طرف نگاه كرد.
شايد هم پنجره اي هست و من نمي بينم. شايد هم پنجره اش زيادي بالاست و قد من نمي رسد.
با اين ديوارها چه مي شود كرد؟
مي شود از ديوارها فاصله گرفت و قاطي زندگي شد و ميشود اصلا فراموش كرد كه ديواري هست و شايد مي شود تيشه اي بر داشت و كند و كند.
شايد دريچه اي شايد شكافي شايد روزني شايد....
ديوارهاي دنيا بلند است و من گاهي دلم را پرت مي كنم آن طرف ديوار.
مثل بچه ي بازيگوشي كه توپ كوچكش را از سر شيطنت به خانه ي همسايه مي اندازد.
گاهي دلم را پرت مي كنم آن طرف ديوار.
آن طرف حياط خانه ي خداست.
و آن وقت هي در مي زنم در مي زنم در مي زنم و مي گويم دلم افتاده تو حياط شما,ميشود دلم را پس بدهيد؟
كسي جوابم را نمي دهد.
كسي در را برايم باز نمي كند.
اما هميشه دستي دلم را مي اندازد اين طرف ديوار
همين....
و من اين بازي را دوست دارم.
همين كه دلم پرت مي شود اين طرف ديوار.
همين كه....
من اين بازي را ادامه مي دهم
و آنقدر دلم را پرت مي كنم
آنقدر دلم را پرت مي كنم تا خسته شوند
تا ديگر دلم را پس ندهند
تا آن در را باز كنند و بگويند
بيا خودت دلت را بردار و برو
آن وقت من مي روم و ديگر هم بر نمي گردم
من اين بازي را ادامه مي دهم...
خانه ام بی آتش ،
دست هایم بی حس و نگاهم نگران ...
می توانی تو بیا ، سر این قصه بگیر و بنویس
این قلم ، این کاغذ ، این همه مورد خوب !!!
راستش می دانی ؟ طاقت کاغذ من طاق شده ،
پیکر نازک تنها قلمم ، زیر آوار دروغ خرد شده !!!
می توانی تو بیا ، سر این قصه بگیر و بنویس ...
می توانی تو از این وحشی طوفان بنویس ،
طاقتش را داری که ببینی هر روز ،
زیر رگبار نگاهی هرزه
صد شقایق زخمی و هزار نیلوفر بی صدا می میرد ؟!!!
اگر اینگونه ای آری بنویس ،
من دگـر خسته شـدم ...
باز تا کی به دروغ بنویسم :
" آری می شود زیبا دید !! می شود آبی ماند !!! "
گل پرپر شده را زیبایی ست ؟!
رنگ نیرنگ آبی ست ؟!
می توانی تو بیا ، این قلم ، این کاغذ ...
بنشین گوشه ی دنجی و از این شب بنویس !!
قسمت می دهم امّا به قلم ،
آنچه می بینی و دیدم بنویس
از خدا ،
از قفس خالی عشق ،
از چراگاه هوس ،
از خیانت ،
از شرک ،
از شهامت بنویس !!!
بنویس از کمر بـیـد شکـسته ،
آری از سکـوت شب و یک پنجره ی ساکـت و بـسته ،
از من
" آنکـه اینگـونه به امّـید سبب ساز نـشـسته "
از خود ...
هـر چه می خواهی از این صحنه به تصویر بکـش :
(( صحنه ی پـیچش یک پیچک زشت دور دیوار صدا ... ))
حمله ی خفاشان ، مردن گـنجشکان !!!
جرأتش را داری کـه بـبـینی قلمت می شکـند ؟ کاغـذت می سوزد ؟!
طاقـتش را داری کـه بـبـینی و نگـویی از حق ؟!
گـفـتن واژه ی حق سنگـین است
من دگـر خـسته شـدم
می توانی تو بیا ، این قـلم ، این کاغـذ
این همه مورد خوب ...
***************
گفتي که بيا !!
بيا و بنويس !
اين قلم اين کاغذ
اين همه مورد خوب ؟
خنده ام ميگيرد !
که چرا بعضي ها ؟
اينقدر خوش بينند ؟
که در اين دهر بزرگ
اين همه مورد خوب ميبينند ،
گفتي که طاقت اين کاغذ تو
طاق شده پيکر تنها قلمت خرد شده
زير آوار دروغ !
من چه گويم ز دروغ ؟
من چه گويم ز ريا کاري افراد دورو ؟
من چه گويم ز همراهي اين مردم سر تا پا کبر ؟
اگر آن کاغد تو طاقتش طاق شده !
کاغذ من زدروغ ناله اش ساز شده !
و اگر پيکر تنها قلمت خرد شده !
قلم من ز شرمندگي اين همه درد آب شده !
گفتي که بيا سر اين قصه بگير و بنويس :
من چه گويم از اين قصه درد
من چه گويم از اين قصه تنهايي و غربت
من چه گويم از اين قصه غصه غمهاي دراز
من چه گويم ز تنهايي در اوج شلوغي
چه بگويم از شقايق :
همگان ميدانند که شقايق چه گليست ؟
همگان ميدانند که چرا هيچوقت شقايق در گلدان نيست ؟
همگان ميدانند که چرا رنگ شقايق سرخ است ؟
سرخي رنگ شقايق ز پيوستگي عشقش است !
تنهايي اين گل ز آوارگي عاشق دل سوخته است !
چه بگويم ز شقايق آن گل هميشه عاشق !
چه بگويم من ز تنهايي نيلوفر مرداب
گفتي که دگر خسته شدي
خسته از انبوهي اينقدر دروغ!
گفتي مي توان زيبا ديد آبي ديد !
آري مي شود آبي ديد !
آري مي شود زيبا ديد!
آري اما با نگاهي مثبت :
اين همه کبرو ريا ،
اين همه شرک و حسد ،
اين همه نيرنگ و دغل ،
اين همه فقر و فساد ،
همه آبي مي شود ؟
همه زيبا مي شود ؟
همه مثبت ميشود ؟
نه عزيزم هرگز !!!!
هرگز اين ها با نگاهي زيبا ، با نگاهي آبي ، با نگاهي مثبت !
آبي و زيبا نشود .
قسمم دادي به قلم !
گفتي آنچه ديدي بنويس :
از خدا ،
از عشق ،
از هوس ،
از خيانت ،
از شهامت ،
.
.
.
هر چه خواهي بنويس !
اگر از من پرسي گويم :
که خدا آن بالاست ،
که خداست ، تنها دوست ،
که خداست تنها همراز ،
که خداست محرم اسرار نهان ،
که خداست مرهم دردهاي عميق ،
که خداست ، تنها دوست ،
که خداست بي (( تا ))
گفتي از عشق بگو :
چه بگويم من از اين زخم عميق !
چه بگويم من از درد بزرگ !
چه بگويم که اگر گويم من :
جز نمک پاشيدن بر سر زخم نباشد هرگز ،
فقدت مي گويم :
عشق دنياي غريبي است !
که اگر وارد آن گشتي تو :
فقدت مرگ تواند زآوارگيش آزاد و رها گرداند
...
جراتش نيست که از حق بنويسم !
چه بگويم از حق :
حق که در گذر عمر به فراموشي رفت !
حق که در حق حقيقت ناحق شد !
حق که در حق خالق حق هم ناحق شد !
من چه گويم از اين حق :
چه نويسم که ناحق باشد :
اگر از ناحقي به حقيقت بنويسم !
واقعاً نامرديست .
قصه ام قصه نبود
پاسخي بود به شعري زيبا !
پاسخي نه درد دل بود !
اگر از اين قلم و اين کاغذ چيزي ماند :
باز گويم با تو از بعضي ها ......
در زلال شب
شب هایم بارانی است .....
روزهایم میگذرد ...
من باران اشك می خواهم ...
آنقدر باران می خواهم، تا بتوانم با آن تمامی دلتنگي هايم را در آن زلال کنم
*********************************
********************
یک دنیا حرف برای تو دارم ، یک دنیا پر از حرفهای نگفته، یک دنیا پر از بغض های نشکفته. با منی ، هر جا و اینک آمده ام تا مثل همیشه سنگ صبور روزهای دلتنگی ام باشی!
دلم به وسعت یک آسمان تیره غمگین است . صدایی نیست ، مأوایی نیست ، حتی سایبان روزهای دلتنگی نیز دیگر جوابگوی دلتنگی هایم نیست.
من آمده ام! اینجا ، کنار دلواپسی های شبانه ات، کنار شعله ور شدن شمع وجودت ،اما نمی دانم چرا دلم آرام نمی گیرد...
دلم گرفته، دلم سخت در سینه گرفته، با تمام وجود تو را می خوانم ؛ از تو چیزی نمی خواهم جز دریای بی ساحل وجودت را، جز دستهای مهربانت را، جز نگاه آرامت را که دیرزمانی است در سیل باد بی وفای زمانه گم کرده ام.
هر شب حضورت را در کلبه خیال خویش می آورم، وجودت را با تمام هستی باقیمانده در نهانخانه قلبم نهان می کنم ، چشم هایم را باز نمی کنم تا شاید بتوانم تصویرت را بر روی پلک های بسته ام حک کنم ، اما باز هم جای تو خالی است... .
شاید اگر جای تو بودم ؛ کمی، فقط کمی برای مرگ تدریجی نیلوفرهای خاطره اشک می ریختم ، شاید اگر جای تو بودم ؛ طاقت دیدن چشم های خیره و خسته ات را نداشتم، شاید اگر جای تو بودم؛ بلور بغضم را با تلنگری آسان می شکستم تا بدانی، تا بدانی که چقدر دوستت دارم... .
روزی صد بار با هم خداحافظی کردیم اما افسوس معنای خداحافظی را زمانی فهمیدم که تو را به خدا سپردم!
این بار به دیدنت آمده ام ، برایت گلاب آورده ام ، دستهایم تنها سنگ سردِ خانه ات را احساس می کنند اما بدان یاس های سپید احساسمان هنوز گرم گرم اند!!!

صحنه فقط یک اتاق
داخل آن
میز دو تا صندلی
روی دو تا صندلی
ما دو تا
بی خبر از اینکه دو تا آدمیم
بی خبر از همدلی
بی خبراز صحنه بازیگری
روی میز
پوشه ، قلم ، کاغذ و یک چای سرد
حرفمان درد، درد
حادثه
آن طرف میز نشانده تو را
حادثه ای
نیزمرا این طرف
هر دو، دو بازیگر نا آشنا
یک نفرازما دو تا
باز پرس
یک نفر
متهم
چهره ی تو: خشم
چهره ی من : رنج،غم
جای من وجای توگاه عوض می شود
فاصله ی ما دو تا
هیچ
فقط،میز،میز
هیچکس این روبرو
گرچه تماشاچی این صحنه نیست
باز ولی ما، دوتا
غرق در این بازی بی انتها
بازی درد آوری ست
بازی این روزگار

اینکه دیگر در اتاق عروسکهایم
پشت دریچهء تنهاییم
زیر بالشهای خیس از گریه ام
هوای تازه ندارم
کافی نیست ؟
منتظری چه اتفاقی بیفتد ؟
اینکه از چشمهای شب زده ام بجای باران برف ببارد ؟
اینکه ستاره ها در آسمان برای نیاز نیمه شبم
راه باز کنند ؟
اینکه تمام پروانه ها و پرستوهای سرگردان
بعد دعاهایم آمین بگویند ؟
نه عزیز دلم !
هیچ اتفاق مهمی نمی افتد !
جز پژمردن چشمهای سرخ و سیاه من
جز به خاک افتادن ساقه های احساس ِ بچه گانه ام
جز ترک خوردن شیشهء اعتماد عجیبم
جز به خواب رفتن هوس یک قدم زدن
زیر آفتاب بعد از ظهر
پشت بلندترین ردیف شمشادهای خیابان
منتظری بمیرم تا برگردی ؟
اینکه دلم برایت تنگ شده کافی نیست ؟