تبليغاتX
سکوت شبها و تنهایی من

 سکوت
متن آسانی است
که معمولا اشتباه خوانده می شود...

¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤

سکوت....
حاصل هر چه که در ذهن من است.
من و این سوت قطار
که از اندیشه من می گذرد.
باز هم جا ماندم
هستی ام سرگردان
در پی دیدار است.
و مرا بغض نسیم سحری
می کشاند به حریم قفسی
که پر از بال و پر است
بوی دل تنگی من
همه ثانیه ها را پر کرده
ساعت انگار دگر بیمار است
باز هم سوت قطار
باز هم دلتنگی
باز هم لحظه تردید
چرا جا ماندم؟!

¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤

توی دنیای بچه ها=امپول زدن درد نداره!

توی دنیای بچه ها=اگه کسی سوتی بده کسی چپ چپ نگاه نمی کنه!

توی دنیای بچه ها=چیزی به اسم پسر بازی و دختر بازی وجود نداره اون خاله بازیه!

توی دنیای بچه ها=ماشینا تصادف می کنن ولی سرنشینا همه زندن!

توی دنیای بچه ها=توی بازی بالا بلندی یه جاده وجود داره به اسم جاده خدا!

توی دنیای بچه ها=مامان و بابا هیچ وقت نمی میرن بلکه میرن مسافرت!

توی دنیای بچه ها=ادم وجدان داره

¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/03/29ساعت 1:9 AM  توسط آزاده  | 

وقتی میای خونه  در رو باز میکنی میبینی مثل هر روز هیچ کس منتظرت نیست بی تفاوت میری طرف تلفن که کی زنگ زده فقط مامانت مثل همیشه گوشه ی تیغه ی دیوار میشینی و به گذشته ات فکر میکنی دلت میخواد سرت رو بزنی تو همون تیغه مگه یه ادم چه قدر میتونه تنها باشه همه پیشتن ولی بازهم تنهایی اون قدر بیتفاوت میشی که حتی وقتی زنگ در رو میزنن از جات جم نمیخوری وقتی  صدای اهنگ رو اون قدر بلند میکنی که حداقل خودت باور کنی یه چیزی تو خونه داره حرف میزنه  ولی هر چه قدر سعی میکنی هیچ صدایی به گوشت نمیرسه . . .  هیچ صدایی جز هق هق خودت

 ولی من میگم توی تنهایی من خدا هم نیست.من خد ارو گم کردم.من خدا رو توی تاریکی ذهنم توی تنهایی روحم گم کردم...

گاهی وقتها حس میکنم زیادی تنهام و وقتی میام تنهاییم رو با کسی قسمت کنم میبینم اون هیچی از تنهایی من نمیدونه پس بهتره همین جوری که هستم باقی بمونم نمیگم که تا حالا این کارو نکردم ولی نتیجه نداده تنهایی هر کس مال خودشه مگه میشه اونو با کسی قسمت کنه؟

اشکال نداره یه روزی هم تو میای به من میگی منم تنهام اون روزه که من به جای اینکه ازت رد بشم کنارت میشینم و میگم : من هم تنهام . بیا تنهاییمون رو قسمت کنیم

ای بابا همه می گن وبلاگ من خیلی بوی نا امیدی و تنهایی می ده ولی اگه کسی مزه ی تنهایی رو نچشیده باشه نمی فهمه من چی میگم ..

جايِ اَمني ميگذارَمِشان هميشه ،

كِشوي ميز ِ كارم ،

شاخه هايِ درختانِ كوچه ،

داشبوردِ ماشين ،

منقار ِ پرندگانِ آسمان ...  .

به خانه نمي برَمِشان هرگز

                               غصّه هايم را .

زندگی:قرص آفتاب...قرص ماه...قرص نان... قرص کدیین...

                                                 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/03/24ساعت 0:14 AM  توسط آزاده  | 

*************************

دل و به هر کس که میدی اولش بهت وعده میده

می بره اونو میشکنه شکسته بهت تحویل می ده

صبح تا غروب با این دلم جنگ و گریز دارم هنوز

نمی دونم چطور باید دل و بدم به نرخ روز

طفلکی دل یاد نگرفت چطور باید حالیش کنم

می گه اگه عشق نباشه بدون  عشق من چه کنم

 

دیگه نمیخوام عشق تورو وعده هاتو بردار برو

کتاب تو کهنه شده دلم می گه:

 برو...

 برو ...

واسه ی این دلواپسی یه راهی پیدا می کنم

این بار دیگه خوب می دونم تو جاده ی عشق چه کنم

*************************

*************************

شوق سفر:

شوق سفر نداشتی قصد گذر نداشتي

من با تو زنده بودم اما خبر نداشتي

اما خبر نداشتي

رفتي و توي قلبم يادتو جا گذاشتي

روي تمام حرفات يكدفعه پا گذاشتي

يكدفعه پا گذاشتي

بي تو كدوم ستاره پا به شبم بزاره

ابر كدوم آسمون رو تشنگيم بباره

بي تو چي مونده با من

 جز يه صداي خسته

جز يه نگاه خاموش

جز يه دل شكسته

بال و پرم بودي خبر نداشتي

تاج سرم بودي خبر نداشتي

سايه به سايه هر طرف كه بودم

همسفرم بودي خبر نداشتي

پر زدي و نديدي بال سفر نداشتم

گفتي رها شو اما

من ديگه پر نداشتم

كوه غمو رو شونم

ديديو بر نداشتي

من با تو زنده بودم اما خبر نداشتي

اما خبر نداشتي

*************************

+ نوشته شده در  شنبه 1386/03/19ساعت 3:1 PM  توسط آزاده  | 

دنيا ديوارهاي بلند دارد و درهاي بسته كه دور تا دور زندگي را گرفته اند.
نمي شود از ديوارهاي دنيا بالا رفت.
نمي شود سرك كشيد و آن طرفش را ديد.
اما هميشه نسيمي از آن طرف ديوار كنجكاوي آدم را قلقلك مي دهد.
كاش اين ديوارها پنجره داشت و كاش مي شد گاهي به آن طرف نگاه كرد.
شايد هم پنجره اي هست و من نمي بينم. شايد هم پنجره اش زيادي بالاست و قد من نمي رسد.

با اين ديوارها چه مي شود كرد؟
مي شود از ديوارها فاصله گرفت و قاطي زندگي شد و ميشود اصلا فراموش كرد كه ديواري هست و شايد مي شود تيشه اي بر داشت و كند و كند.
شايد دريچه اي شايد شكافي شايد روزني شايد....

ديوارهاي دنيا بلند است و من گاهي دلم را پرت مي كنم آن طرف ديوار.
مثل بچه ي بازيگوشي كه توپ كوچكش را از سر شيطنت به خانه ي همسايه مي اندازد.
گاهي دلم را پرت مي كنم آن طرف ديوار.
آن طرف حياط خانه ي خداست.


و آن وقت هي در مي زنم در مي زنم در مي زنم و مي گويم دلم افتاده تو حياط شما,ميشود دلم را پس بدهيد؟

كسي جوابم را نمي دهد.
كسي در را برايم باز نمي كند.
اما هميشه دستي دلم را مي اندازد اين طرف ديوار
همين....
و من اين بازي را دوست دارم.
همين كه دلم پرت مي شود اين طرف ديوار.
همين كه....

من اين بازي را ادامه مي دهم
و آنقدر دلم را پرت مي كنم
آنقدر دلم را پرت مي كنم تا خسته شوند
تا ديگر دلم را پس ندهند
تا آن در را باز كنند و بگويند
بيا خودت دلت را بردار و برو
آن وقت من مي روم و ديگر هم بر نمي گردم
من اين بازي را ادامه مي دهم...

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/03/15ساعت 6:30 PM  توسط آزاده  | 

خانه ام بی آتش ،

دست هایم بی حس و نگاهم نگران ...

می توانی تو بیا ، سر این قصه بگیر و بنویس

این قلم ، این کاغذ ، این همه مورد خوب !!!



راستش می دانی ؟ طاقت کاغذ من طاق شده ،

پیکر نازک تنها قلمم ، زیر آوار دروغ خرد شده !!!

می توانی تو بیا ، سر این قصه بگیر و بنویس ...

می توانی تو از این وحشی طوفان بنویس ،

طاقتش را داری که ببینی هر روز ،

زیر رگبار نگاهی هرزه

صد شقایق زخمی و هزار نیلوفر بی صدا می میرد ؟!!!

اگر اینگونه ای آری بنویس ،



من دگـر خسته شـدم ...



باز تا کی به دروغ بنویسم :

" آری می شود زیبا دید !! می شود آبی ماند !!! "

گل پرپر شده را زیبایی ست ؟!

رنگ نیرنگ آبی ست ؟!



می توانی تو بیا ، این قلم ، این کاغذ ...

بنشین گوشه ی دنجی و از این شب بنویس !!



قسمت می دهم امّا به قلم ،

آنچه می بینی و دیدم بنویس

از خدا ،

از قفس خالی عشق ،

از چراگاه هوس ،

از خیانت ،

از شرک ،

از شهامت بنویس !!!

بنویس از کمر بـیـد شکـسته ،

آری از سکـوت شب و یک پنجره ی ساکـت و بـسته ،

از من

" آنکـه اینگـونه به امّـید سبب ساز نـشـسته "

از خود ...



هـر چه می خواهی از این صحنه به تصویر بکـش :

(( صحنه ی پـیچش یک پیچک زشت دور دیوار صدا ... ))

حمله ی خفاشان ، مردن گـنجشکان !!!



جرأتش را داری کـه بـبـینی قلمت می شکـند ؟ کاغـذت می سوزد ؟!

طاقـتش را داری کـه بـبـینی و نگـویی از حق ؟!

گـفـتن واژه ی حق سنگـین است



من دگـر خـسته شـدم



می توانی تو بیا ، این قـلم ، این کاغـذ

این همه مورد خوب ...

***************

گفتي که بيا !!

بيا و بنويس !

اين قلم اين کاغذ

اين همه مورد خوب ؟

خنده ام ميگيرد !

که چرا بعضي ها ؟

اينقدر خوش بينند ؟

که در اين دهر بزرگ

اين همه مورد خوب ميبينند ،

گفتي که طاقت اين کاغذ تو

طاق شده پيکر تنها قلمت خرد شده


زير آوار دروغ !

من چه گويم ز دروغ ؟

من چه گويم ز ريا کاري افراد دورو ؟

من چه گويم ز همراهي اين مردم سر تا پا کبر ؟

اگر آن کاغد تو طاقتش طاق شده !

کاغذ من زدروغ ناله اش ساز شده !

و اگر پيکر تنها قلمت خرد شده !

قلم من ز شرمندگي اين همه درد آب شده !

گفتي که بيا سر اين قصه بگير و بنويس :

من چه گويم از اين قصه درد

من چه گويم از اين قصه تنهايي و غربت

من چه گويم از اين قصه غصه غمهاي دراز

من چه گويم ز تنهايي در اوج شلوغي

چه بگويم از شقايق :

همگان ميدانند که شقايق چه گليست ؟

همگان ميدانند که چرا هيچوقت شقايق در گلدان نيست ؟

همگان ميدانند که چرا رنگ شقايق سرخ است ؟

سرخي رنگ شقايق ز پيوستگي عشقش است !

تنهايي اين گل ز آوارگي عاشق دل سوخته است !

چه بگويم ز شقايق آن گل هميشه عاشق !

چه بگويم من ز تنهايي نيلوفر مرداب

گفتي که دگر خسته شدي

خسته از انبوهي اينقدر دروغ!

گفتي مي توان زيبا ديد آبي ديد !

آري مي شود آبي ديد !

آري مي شود زيبا ديد!

آري اما با نگاهي مثبت :

اين همه کبرو ريا ،

اين همه شرک و حسد ،

اين همه نيرنگ و دغل ،

اين همه فقر و فساد ،

همه آبي مي شود ؟

همه زيبا مي شود ؟

همه مثبت ميشود ؟

نه عزيزم هرگز !!!!

هرگز اين ها با نگاهي زيبا ، با نگاهي آبي ، با نگاهي مثبت !

آبي و زيبا نشود .

قسمم دادي به قلم !

گفتي آنچه ديدي بنويس :

از خدا ،

از عشق ،

از هوس ،

از خيانت ،

از شهامت ،

.

.

.

هر چه خواهي بنويس !

اگر از من پرسي گويم :

که خدا آن بالاست ،

که خداست ، تنها دوست ،

که خداست تنها همراز ،

که خداست محرم اسرار نهان ،

که خداست مرهم دردهاي عميق ،

که خداست ، تنها دوست ،

که خداست بي (( تا ))

گفتي از عشق بگو :

چه بگويم من از اين زخم عميق !

چه بگويم من از درد بزرگ !

چه بگويم که اگر گويم من :

جز نمک پاشيدن بر سر زخم نباشد هرگز ،

فقدت مي گويم :

عشق دنياي غريبي است !

که اگر وارد آن گشتي تو :

فقدت مرگ تواند زآوارگيش آزاد و رها گرداند

...

جراتش نيست که از حق بنويسم !

چه بگويم از حق :

حق که در گذر عمر به فراموشي رفت !

حق که در حق حقيقت ناحق شد !

حق که در حق خالق حق هم ناحق شد !

من چه گويم از اين حق :

چه نويسم که ناحق باشد :

اگر از ناحقي به حقيقت بنويسم !

واقعاً نامرديست .

قصه ام قصه نبود

پاسخي بود به شعري زيبا !

پاسخي نه درد دل بود !

اگر از اين قلم و اين کاغذ چيزي ماند :

باز گويم با تو از بعضي ها ......


+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/03/13ساعت 1:47 PM  توسط آزاده  | 

در زلال شب

شب هایم بارانی است .....

روزهایم میگذرد ...

من باران اشك می خواهم ...

آنقدر باران می خواهم، تا بتوانم با آن تمامی دلتنگي هايم را در آن زلال کنم

*********************************

********************

یک دنیا حرف برای تو دارم ، یک دنیا پر از حرفهای نگفته، یک دنیا پر از بغض های نشکفته. با منی ، هر جا و اینک آمده ام تا مثل همیشه سنگ صبور روزهای دلتنگی ام باشی!

دلم به وسعت یک آسمان تیره غمگین است . صدایی نیست ، مأوایی نیست ، حتی سایبان روزهای دلتنگی نیز دیگر جوابگوی دلتنگی هایم نیست.

من آمده ام! اینجا ، کنار دلواپسی های شبانه ات،‌ کنار شعله ور شدن شمع وجودت ،اما نمی دانم چرا دلم آرام نمی گیرد...

دلم گرفته، دلم سخت در سینه گرفته، با تمام وجود تو را می خوانم ؛ از تو چیزی نمی خواهم جز دریای بی ساحل وجودت را، جز دستهای مهربانت را، جز نگاه آرامت را که دیرزمانی است در سیل باد بی وفای زمانه گم کرده ام.

هر شب حضورت را در کلبه خیال خویش می آورم، وجودت را با تمام هستی باقیمانده در نهانخانه قلبم نهان می کنم ، چشم هایم را باز نمی کنم تا شاید بتوانم تصویرت را بر روی پلک های بسته ام حک کنم ، اما باز هم جای تو خالی است... .

شاید اگر جای تو بودم ؛ کمی، فقط کمی برای مرگ تدریجی نیلوفرهای خاطره اشک می ریختم ، شاید اگر جای تو بودم ؛ طاقت دیدن چشم های خیره و خسته ات را نداشتم، شاید اگر جای تو بودم؛ بلور بغضم را با تلنگری آسان می شکستم تا بدانی، تا بدانی که چقدر دوستت دارم... .

روزی صد بار با هم خداحافظی کردیم اما افسوس معنای خداحافظی را زمانی فهمیدم که تو را به خدا سپردم!

این بار به دیدنت آمده ام ، برایت گلاب آورده ام ، دستهایم تنها سنگ سردِ خانه ات را احساس می کنند اما بدان یاس های سپید احساسمان هنوز گرم گرم اند!!!

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/03/08ساعت 6:56 PM  توسط آزاده  | 

صحنه فقط یک اتاق
داخل آن 
میز دو تا صندلی
روی دو تا صندلی 
ما دو تا
بی خبر از اینکه دو تا آدمیم
بی خبر از همدلی
بی خبراز صحنه بازیگری 
روی میز
پوشه ، قلم ، کاغذ و یک چای سرد
حرفمان درد، درد
حادثه 
آن طرف میز نشانده تو را
حادثه ای
نیزمرا این طرف
هر دو، دو بازیگر نا آشنا
یک نفرازما دو تا 
باز پرس
یک نفر 
متهم
چهره ی تو: خشم 
چهره ی من : رنج،غم
جای من وجای توگاه عوض می شود 
فاصله ی ما دو تا 
هیچ
فقط،میز،میز
هیچکس این روبرو 
گرچه تماشاچی این صحنه نیست 
باز ولی ما، دوتا
غرق در این بازی بی انتها 
بازی درد آوری ست
بازی این روزگار



اینکه دیگر در اتاق عروسکهایم
پشت دریچهء تنهاییم 
زیر بالشهای خیس از گریه ام 
هوای تازه ندارم 
کافی نیست ؟
منتظری چه اتفاقی بیفتد ؟
اینکه از چشمهای شب زده ام بجای باران برف ببارد ؟
اینکه ستاره ها در آسمان برای نیاز نیمه شبم 
راه باز کنند ؟
اینکه تمام پروانه ها و پرستوهای سرگردان 
بعد دعاهایم آمین بگویند ؟
نه عزیز دلم  !
هیچ اتفاق مهمی نمی افتد  !
جز پژمردن چشمهای سرخ و سیاه من 
جز به خاک افتادن ساقه های احساس ِ بچه گانه ام
جز ترک خوردن شیشهء اعتماد عجیبم 
جز به خواب رفتن هوس یک قدم زدن 
زیر آفتاب بعد از ظهر 
پشت بلندترین ردیف شمشادهای خیابان 

منتظری بمیرم تا برگردی ؟
اینکه دلم برایت تنگ شده کافی نیست ؟

+ نوشته شده در  جمعه 1386/03/04ساعت 1:0 AM  توسط آزاده  |