تبليغاتX
سکوت شبها و تنهایی من
واژه ها پر معنا
جمله ها  بي معنا
اين چه احساس غريبي ست
اين چگونه عادتيست
واژه ها در جمله ها چگونه ساده مي شوند
چرا در بيهودگي ها اينچنين گم مي شوند
وقتي از پيچ و خم ناگفتني ها مي گذرند
ساده و با ارزش اند
مثل يك گوهر كم ياب
توي مشت گرم خواب
نه كنار در باز پنجره
نه رو طاقچه اتاق
پا به پاي نور فانوسهاي شب
در مسير حرف عشق و زندگي
واژه ها با ارزش اند
گرچه ارزشها دگر خالي زمفهوم شده اند
تو اين دوران غريب
ولي در عالم احساس بزرگ شاعري
توي لحظه هاي باراني
در كنار واژه ها
حفظ ارزشها هميشه ارزش است
بي حضور واژه ها
ارزشي هرگز ندارد لحظه ها
لحظه لحظه غرق واژه زندگي بايد نمود اين زندگي را
¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
 
 
+ نوشته شده در  شنبه 1386/04/30ساعت 10:26 AM  توسط آزاده  | 

¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤

تو را به جاي همه کساني که که نشناخته ام دوست مي دارم.

تو را به جاي همه روزگاراني که نمي زيسته ام دوست مي دارم.

براي خاطر عطر نان گرم و برفي که آب مي شود و براي خاطر نخستين گناه.

تو را به خاطر دوست داشتن دوست مي دارم.

تو را به جاي همه کساني که دوست نميدارم  دوست مي دارم.

¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤

" اطلاعیه شماره ۸۵۹۷ " نامه ...

قابل توجه دارندگان کارت سوخت خودرو

خواهشمند است به نکات زیر کاملا دقت فرمایید :

لطفا کارت سوخت خودرو خود را به هنگام رانندگی همیشه همرا خود داشته باشید .

کارت سوخت خودرو خود را در جای خشک و خنک نگه دارید .

از تا کردن کارت سوخت خودرو خود جدا خودداری فرمایید .

کارت سوخت خودرو خود را پرس نکنید .

هرگز کارت سوخت خودرو خود را با رفیق فابریکتان نصف نکنید .

کارت سوخت خودرو خود را دست کاری نکنید٬ چرا که همینجوری هم به زور کار میکند .

کارت سوخت خودرو فقط مخصوص مصرف بنزین است٬ از وارد کردن آن به دستگاه های خودپرداز بانکها و یا تلفن های عمومی خودداری فرمایید .

هرگز در هنگام عصبانیت و یا استرس ناشی از رانندگی کارت سوخت خودرو خود را گاز نزنید !

 کارت سوخت خودرو شما عملا به هیچ درد نمیخورد٬ لذا فکر فروختن آن را از سر خود بیرون کنید .

از دزدین کارت سوخت خودرو دیگران جدا خودداری فرمایید٬ اگه اضافه میخوای بیا پیش خودم٬ آشنا داریم میگم سه-چهارتا خوبشو واست بزارن کنار .

و در انتها نیز از کلیه عزیزانی که ماشینشان به سرقت رفته است٬ اما با داشتن مدارک خودرو اصطلاحا زیرآبی رفته و کارت سوخت دریافت کرده اند عاجزانه درخواست میکنیم در اولین فرصت٬ کارت را به نزدیکترین صندوق صدقات محل بیاندازند .

به خدا این بنزینا زدن نداره !!!!

¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤

كسی به فكر گلها نيست
كسی به فكرماهيها نيست
كسی نميخواهد
باور كند كه باغچه دارد ميميرد
كه قلب باغچه در زير آفتاب ورم كرده است
كه ذهن باغچه دارد آرام آرام
از خاطرات سبز تهی می شود
و حس باغچه انگار
چيزی مجردست كه در انزوای باغچه پوسيده ست
حياط خانه ی ما تنهاست
حياط خانه ی ما
در انتظار بارش يك ابر ناشناس
خميازه ميكشد
و حوض خانه ی ما خاليست
ستاره های كوچك بی تجربه
از ارتفاع درختان به خاك ميافتند
و از ميان پنجره های پريده رنگ خانه ی ماهی ها
شب ها صدای سرفه می آيد
حياط خانه ی ما تنهاست

¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤


اگه هر کسی مفهوم شعر اول و گفت بهش یه جایزه خوب میدم (سفر ۱ روزه به نمک آبرود) به جون خودم راست میگم امتحان کنین!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/04/21ساعت 7:0 AM  توسط آزاده  | 

توپ من انگاري امروز افتاده توي حياطت
خدا من اينجا نشستم چشم به راه يه نگاهت
با چشاي پر از اميد منتظر شايد كه باز شه,
من بيام توي حياطت دل من رنگ گلات شه
ولي باز دوباره انگار درارو مي بندن از پشت
توپمو مي ندازن اما از روي يه ديوارسست
بوي عطر رازقي ها مي مونه اون ور ديوار
دل من مي خواد رها شه,برسه به صاحب و يار
دل من بازم مي خونه,مي خواد هم رنگ گلها شه
توي انجماد قلب ها,اون مي خواد ذوب خدا شه
با همين دستاي لرزون,توپمو پرت مي كنم باز
توي حياط محبت,وسط دلهاي پر ناز
منتظر فقط ميشينم,چشم به راه يه صدايي
كه ميگن توپتو بردار,باز شده قفل جدايي

(شعری از دوست خیلی خیلی خوبم آقا سهیل )

٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪

 

نگاهت
بيانگررازدلت نبود!
کاش
اينچنين بود.
...
نمي دانم
رفتنت را ،
به پاي کدامين گناه خود بگذارم ؟
عشقم ؟
صداقتم ؟
شايد هم صميميتم ؟
بگو تا بدانم !
من که تو را
بارها و بارها
از آن خود دانستم ،
حال چگونه باور کنم که مرا
براي هميشه
تا ابد و قيامت
ترک کرده اي !
.....
چگونه ؟
چگونه باور کنم ؟؟؟؟؟؟؟

٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪

من و سايه ام

باز هم

راه خواهيم رفت

و من

برايش قلب خواهم دوخت

چشم خواهم کشيد

کفش خواهم خريد

دستهايش را

رنگ خواهم زد...

من و سايه ام

باز هم

راه خواهيم رفت

خواهيم خنديد

خواهيم گريست

و من برايش

سايه بان خواهم بود

٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪

دوست دارم بنویسم...این تنها چیزیه که بهم آرامش

می ده.وقتی فکر میکنم می بینم خدا هم حرفای

دلشو برای بنده هاش نوشت.شاید اونم دلتنگ

شده بود.شاید اونم بریده بود.شاید اونم......

می دونی دیگه چاره ای جز نوشتن ندارم..

تنها مونسم شده کاغذای سفیدوکاهی

هیچوقت نتونستم بگم..دوست دارم

ولی بارها تو قلب کاغذم داد زدم . . .

٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪

عاشق نیستم ولی گریه را دوست دارم

دیوونه هستم ولی با خنده غریبه ام

عاشق بودم ولی به اشکم اجازه نمایان شدن نمی دادم

دیوونه نبودم ولی خنده هر از چند گاهی بی سبب بر روی لبهای خشکیده ام نقش می بست

به دیوونه گفتند:

گریه کنی می گن عاشقی

بخندی می گن دیوونه ای

پس بخند و گریه کن تا بگن دیوونه عاشقی 

دیوونه گریه نمی کنه چون مغروره

دیوونه نمی خنده چون دیگه حتی بی سبب هم خنده روی لباش نمیاد

دیوونه عاشق نیست چون عشقی وجود نداره

دیوونه عاقل نیست چون مقصد عقل بن بسته

دیوونه فقط دیوونه است

یه دیوونه آروم

٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪

یه سوال :

چرا وقتی احساس تنهایی می کنیم هیچکس به یاد آدم نیست همه تنهات میزارن و می رن !!

واقعآ چرا؟؟؟

 

+ نوشته شده در  شنبه 1386/04/16ساعت 4:3 AM  توسط آزاده  | 

 می ری تو یه وبلاگی میبینی موزیک قالبش آهنگ شماعی زاده هست!
یه فایل زیپ دانلود می کنی به جز آنفلوانزای مرغی تمام ویروسها توشن
تو جستجو گر گوگل تایپ می کنی کرگدن.عکس خودتو پیدا می کنه
بعد از کلی کار و خستگی می ری اینترنت می بینی یاهو و گوگل هم فیلتر شدن
داری واسه استادت ایمیل(التماس و پاچه خواری واسه نمره) میزنی.یهو کارتت تموم میشه
سایت رو با هزار بدبختی تو گوگل سرچ میکنی موقع جستجو می افته صفحه 400!
ساعت یه فایل و دانلود می کنی (بدو ن
DAP)به 99 در صد که می رسی یهو reset
می شی.
رو لینک بالای 18 سال کلیک می کنی یهو می ری تو سایت عمو پورنگ!

¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤

مي‌خواهم رها شوم
از آنچه مي‌آزاردم
و از وراي روياها

مي‌خواهم انتظار چشمانم را بسرايم
که دير زماني‌است آسمان آرزويم را مي‌پايند

 

خسته‌ام ديگر
از شهابهاي خيره کننده‌ي زود گذر

 

دريغ
دريغا به اين روزگار
که واژه‌هاي مهرباني‌اش
آبستن حجمي غريب از جدايي‌اند

 

ديگر تمام شد
بر من مينديش
که در تونل بي انتهاي زمان گم شده‌ام
و اين دل را
ديگر ياراي محبت نيست

 

اي کاش تواني بود به انتظار

 ..... مي‌خواهم رها شوم ...

¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤

یه جمله جالبی رونوشت در مورداین که چرا بعضی ها به دنبال آموختن عشق نیستن!
تو این زمونه آدم به ارتباط و عشق و محبت خیلی نیاز داره. نیاز طبیعیه هر انسانیه که دوست بداره و دوستش بدارن. چرا می خوایم این نیاز رو سرکوب کنیم؟
خدایش چرا وقتی حرف عشق و احساسات میاد وسط خیلی ها می خوان تظاهر کنن که اصلا اهل این صحبتا نیستن... !‌
مثلا وقتی یه حرف احساسی می زنیم طرفت یا سعی می کنه نظری نده و در موردش صحبت نکنه یا اینکه تظاهر می کنه که از این حرفا حالش به هم می خوره...
چرا؟؟؟ 
بروز احساسات اینقدر چندش آوره؟؟؟
به خاطر اینه که می ترسن غرورشون از بین بره؟ شاید هم حق با اونا باشه ...
نظر شما چیه؟

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/04/11ساعت 11:41 AM  توسط آزاده  | 

فکر می کنی زندگی چیست ؟
                            یک خوشبختی ؟
                                        یک دایره که دور تا دورش پرچین است  ؟
                                                                       
زندگی یک تکرار
تکرار حرف های من و تو
                           و تکرار اعمال من و تو 
                           و زندگی می تواند حتی یک تکرار پر از تکرار باشد
 
من در انتظار بهار بسر نمی برم
مرا از زمستان ترسی نیست
خزان در من خلاصه می شود
مرگ در کنار نام من به خواب می رود
 
در زیر فریاد شهر
                پوستم ترک خورده است
 
تنم برای به خاک خفتن زنده است
زمان برای من معنی نخواهد داشت
زمان برای کسی که سال های مقدس را دیده است
                                               یعنی درد
 
چنار  کنار  بیشه ی دلهره ی یک آدم
بلندی اش به حد آسمان رسیده است
 
عبور خواهم کرد
از لابه لای این امواج سهمناک
 
من از سکوت
               از 
               این موج های پایکوبه های غربت وحشی
                         این دشنه ها
              این مرگ ها
                       حتی کلام نسنجیده ی زاغ ها
یا تکه لاشه ای که لاشخور بر آن نشسته است
                                                        هرگز ترس نخواهم داشت
 
باور برای آن مترسک زیبای باغ بود
من از چه در باور فرو روم ... ؟
 
بگذار تا ترانه های من
                          تنها برای من بمانند و
                                                     بس
من لرزه های زبانم را تقدیم کرده ام
                                 تنها برای آن کسی که لایق است

****************************************

                   به  سياره اي رفتم به ميان موجوداتي كه هيچ قلبي نداشتند اما بعدها فهميدم  كه انها قلبهايشان را پس اينكه اندكي بزرگ  مي شوند به بهايي اندك مي فروشند تا  نيازي به عاشق شدند نداشته باشند
طولي نكشيد كه دانستم جايي بيگانه نرفتم
فقط تازه فهميدم اين حقيقت دنياي اطراف من است

*****************************************

چرا وقتی که آدم تنها میشه

غم و غصه اش قد یک دنیا میشه

میره یک گوشه پنهون میشینه

اونجا رو مثل یه زندون میبینه

غم تنهایی اسیرت میکنه

تا بخوای بجنبی پیرت میکنه

وقتی که تنها میشم اشک تو چشام پر میزنه

غم میاد یواش یواش خونه دل در میزنه

یاد اون شب ها می افتم زیر مهتاب بهار

توی جنگل لب چشمه می نشستیم من و یار

غم تنهایی اسیرت میکنه

تا بخوای بجنبی پیرت می کنه

میگن این دنیا دیگه مثل قدیما نمی شه

دل این آدما زشته دیگه زیبا نمی شه

اون بالا باد داره زاغه ابرا رو چوب میزنه

اشک این ابرا زیاده ولی دریا نمیشه

***************************************


به نظر شما عشق چه رنگیه؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/04/07ساعت 11:42 AM  توسط آزاده  | 

روزها گذشت و گنجشك با خدا هيچ نگفت .

فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان اين گونه مي گفت " . مي ايد ، من تنها گوشي هستم كه غصه هايش را مي شنود و يگانه قلبي ام كه دردهايش را در خود نگه مي دارد و سر انجام گنجشك روي شاخه اي از درخت دنيا نشست .

فرشتگان چشم به لبهايش دوختند ، گنجشك هيچ نگفت و خدا لب به سخن گشود :

" با من بگو از انچه سنگيني سينه توست ." گنجشك گفت " لانه كوچكي داشتم ، ارامگاه خستگي هايم بود و سرپناه بي كسي ام . تو همان را هم از من گرفتي . اين توفان بي موقع چه بود ؟ چه مي خواستي از لانه محقرم كجاي دنيا را گرفته بود ؟ و سنگيني بغضي راه بر كلامش بست. سكوتي در عرش طنين انداز شد . فرشتگان همه سر به زير انداختند.

خدا گفت " ماري در راه لانه ات بود . خواب بودي . باد را گفتم تا لانه ات را واژگون كند. انگاه تو از كمين مار پر گشودي . گنجشك خيره در خدايي خدا مانده بود.

خدا گفت " و چه بسيار بلاها كه به واسطه محبتم از تو دور كردم و تو ندانسته به دشمني ام بر خاستي.

اشك در ديدگان گنجشك نشسته بود . ناگاه چيزي در درونش فرو ريخت. هاي هاي گريه هايش ملكوت خدا را پر كرد.

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

روزي مردي، عقربي را ديد که درون آب دست و پا مي زند.

او تصميم گرفت عقرب را نجات دهد، اما عقرب انگشت او را نيش زد. مرد باز هم سعي کرد تا

عقرب را از آب بيرون بياورد، اما عقرب بار ديگر او را نيش زد.

رهگذري او را ديد و پرسيد:  براي چه عقربي را که نيش مي زند، نجات مي دهي؟

مرد پاسخ داد: اين طبيعت عقرب است که نيش بزيد ولي طبيعت من اين است که عشق بورزم.

چرا بايد مانع عشق ورزيدن شوم فقط به اين دليل که عقرب طبيعتا نيش مي زند؟

                                  عشق ورزي را متوقف نساز...

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/04/05ساعت 0:42 AM  توسط آزاده  |