تبليغاتX
سکوت شبها و تنهایی من

هنگامی كه آوازه كوچت


بی محابا در دل شب می پيچد


سكوت

 
داغی است بر زبان سايه ها


باز هم يادت 


شرری می شود بر قامت باران های اشک


اين جا ميان غم آباد تنهايی 


به اميد احيای خاطره ای متروك


روزها گريبان گير آفتابم


و شب ها


دست به دامن مهتاب


نمی گويم فراموشم نكن هرگز


ولي گاهی به ياد آور 


رفيقی را كه ميدانم نخواهی رفت از يادش

******************************

اکنون کارم سفر است


مسافری تنهایم


که در زبر کوله باری سنگین ،پشتم خم شده


و استخوانهایم به درد آمده است


و میروم و راه طولانی لحظه ها


در پیش رویم تا افق کشیده شده است


و از هر منزلی تا منزل دور دست دیگر ،لحظه ای است.


و این چنین من باید صد هزار ،میلیون ها  لحظه


را طی کنم.


تا برسم به یک روز

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/05/25ساعت 6:37 AM  توسط آزاده  | 

گاهی حرفی نداری برای گفتن.. گاهی دست هایت خالیست ،هم برا ی نوشتن و هم


برای پدید آوردن چند شکل روی کاغذ.

حرفهایت در هم و بر هم می شوند.
 شکل هایت نا مفهوم ! حتی خودت درک نمی کنی حرف ها ونقاشی هایت را  ....

 اما احساس می کنی که نمی توانی نفس عمیق بکشی..!!


 نمی توانی به هر پدیده ای لبخند بزنی.

نسبت به همه چیز بی توجه هستی نسبت به آدمی که وقتی راه میروی به تو تنه می زند  ،


نسبت به کسی که اخم هایت رامسخره می کند....


فکر می کنی که اگر لال بودی اما حرفی داشتی برای گفتن بهتر بود


دلت می خواهد غمی که بی دلیل چنبره زده است رو قلب بکنی و دور بیاندازیش

******************************

گاهی اوقات به اين نتيجه می رسم که هيچ چيز مال من نيست.

من , يک جزء از هيچ بزرگ دنيايی هستم که بدون هيچ دليلی ,
 
و بدون هيچ اراده ای به اينجا تبعيد شده ام .
 
من همينطور سرگردان به همهمه های مبهم اطراف خویش گوش سپرده ام
 
 محيط من را , هاله ای سياه و غليظ از دروغ پوشانده است...

و بر فراز سرم , آسمانی به وسعتی که نمی دانم به وسعت ندانسته هايم
 
و به رنگ آبی , که پس زمينه دست نيافتنی آن است
 
مثل انتهای خواسته های بی انتهای من اطرافم را آدم ها گرفته اند
 
 که هر کدامشان , مثل من , بدون اينکه بدانند برای چه ,
 
بر سنگفرشی از باقيمانده مردگانشان , قدم می زنند
 
 و گاهی هم , برای اينکه چيزی گفته باشند زير لب

زمزمه می کنند : چه هوای خوبی!!!!
***************************************
 
اينم پسرمه...
 
+ نوشته شده در  جمعه 1386/05/12ساعت 12:9 PM  توسط آزاده  |