تبليغاتX
سکوت شبها و تنهایی من
چه تاجی زدی بر سرم زندگی

به غیر از مصیبت به جز بندگی

یه روزم اگه دل به شادی گذشت

به شادی که با نا مرادی گذشت

ندیدم بهاری محبت ز یاری

دلم غرق خون شد عجب روزگاری

نه یک خنده بر لب نه آسودن از غم

نه چشمم به درها منتظر بوده یک شب

ندیدم بهاری محبت ز یاری

دلم غرق خون شد عجب روزگاری

ای زندگی دلگیرم از تو

غمهات منو دیوونه کرده

هر چی غمو درد تو دنیا یکجا تو قلبم لونه کرده

دیدی که هیچکی پناهم نبود

هیچوقت کسی چشم به راهم نبود

حتی کسی با دل خسته ام در زندگی تکیه گاهم نبود

ندیدم بهاری محبت ز یاری

دلم غرق خون شد عجب روزگاری

ءءءءءءءءءءءءءءءءءءءءءءءءءءءءءءءءءءءءءءءءءءءءءءءءءءءءءءءءءءءءءء

 سكوتم از رضايت نيست

                                      دلم اهل شكايت نيست

ءءءءءءءءءءءءءءءءءءءءءءءءءءءءءءءءءءءءءءءءءءءءءءءءءءءءءءءءءءءءءءء

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/10/19ساعت 9:52 PM  توسط آزاده  |