تبليغاتX
سکوت شبها و تنهایی من - حرف های دلم...
وقتی میای خونه  در رو باز میکنی میبینی مثل هر روز هیچ کس منتظرت نیست بی تفاوت میری طرف تلفن که کی زنگ زده فقط مامانت مثل همیشه گوشه ی تیغه ی دیوار میشینی و به گذشته ات فکر میکنی دلت میخواد سرت رو بزنی تو همون تیغه مگه یه ادم چه قدر میتونه تنها باشه همه پیشتن ولی بازهم تنهایی اون قدر بیتفاوت میشی که حتی وقتی زنگ در رو میزنن از جات جم نمیخوری وقتی  صدای اهنگ رو اون قدر بلند میکنی که حداقل خودت باور کنی یه چیزی تو خونه داره حرف میزنه  ولی هر چه قدر سعی میکنی هیچ صدایی به گوشت نمیرسه . . .  هیچ صدایی جز هق هق خودت

 ولی من میگم توی تنهایی من خدا هم نیست.من خد ارو گم کردم.من خدا رو توی تاریکی ذهنم توی تنهایی روحم گم کردم...

گاهی وقتها حس میکنم زیادی تنهام و وقتی میام تنهاییم رو با کسی قسمت کنم میبینم اون هیچی از تنهایی من نمیدونه پس بهتره همین جوری که هستم باقی بمونم نمیگم که تا حالا این کارو نکردم ولی نتیجه نداده تنهایی هر کس مال خودشه مگه میشه اونو با کسی قسمت کنه؟

اشکال نداره یه روزی هم تو میای به من میگی منم تنهام اون روزه که من به جای اینکه ازت رد بشم کنارت میشینم و میگم : من هم تنهام . بیا تنهاییمون رو قسمت کنیم

ای بابا همه می گن وبلاگ من خیلی بوی نا امیدی و تنهایی می ده ولی اگه کسی مزه ی تنهایی رو نچشیده باشه نمی فهمه من چی میگم ..

جايِ اَمني ميگذارَمِشان هميشه ،

كِشوي ميز ِ كارم ،

شاخه هايِ درختانِ كوچه ،

داشبوردِ ماشين ،

منقار ِ پرندگانِ آسمان ...  .

به خانه نمي برَمِشان هرگز

                               غصّه هايم را .

زندگی:قرص آفتاب...قرص ماه...قرص نان... قرص کدیین...

                                                 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/03/24ساعت 0:14 AM  توسط آزاده  |