صحنه فقط یک اتاق
داخل آن
میز دو تا صندلی
روی دو تا صندلی
ما دو تا
بی خبر از اینکه دو تا آدمیم
بی خبر از همدلی
بی خبراز صحنه بازیگری
روی میز
پوشه ، قلم ، کاغذ و یک چای سرد
حرفمان درد، درد
حادثه
آن طرف میز نشانده تو را
حادثه ای
نیزمرا این طرف
هر دو، دو بازیگر نا آشنا
یک نفرازما دو تا
باز پرس
یک نفر
متهم
چهره ی تو: خشم
چهره ی من : رنج،غم
جای من وجای توگاه عوض می شود
فاصله ی ما دو تا
هیچ
فقط،میز،میز
هیچکس این روبرو
گرچه تماشاچی این صحنه نیست
باز ولی ما، دوتا
غرق در این بازی بی انتها
بازی درد آوری ست
بازی این روزگار

اینکه دیگر در اتاق عروسکهایم
پشت دریچهء تنهاییم
زیر بالشهای خیس از گریه ام
هوای تازه ندارم
کافی نیست ؟
منتظری چه اتفاقی بیفتد ؟
اینکه از چشمهای شب زده ام بجای باران برف ببارد ؟
اینکه ستاره ها در آسمان برای نیاز نیمه شبم
راه باز کنند ؟
اینکه تمام پروانه ها و پرستوهای سرگردان
بعد دعاهایم آمین بگویند ؟
نه عزیز دلم !
هیچ اتفاق مهمی نمی افتد !
جز پژمردن چشمهای سرخ و سیاه من
جز به خاک افتادن ساقه های احساس ِ بچه گانه ام
جز ترک خوردن شیشهء اعتماد عجیبم
جز به خواب رفتن هوس یک قدم زدن
زیر آفتاب بعد از ظهر
پشت بلندترین ردیف شمشادهای خیابان
منتظری بمیرم تا برگردی ؟
اینکه دلم برایت تنگ شده کافی نیست ؟